admin » 9 - ژانویه 5, 2012
درباره کاربر

:رتبه 2.8 (745 رای)


... خوابی دیدم که توجه مرا به این موضوع جلب نمود . تقریبا جنگ به پایان رسیده بود و من هم به شهر باز می گشتم . همان شب خواب دیدم که قیامت شده است و یکی یکی دارند به حسابها رسیدگی می کنند . هنوز چند نفر جلوی من بودند که با خود فکر می کردم حالا اگر نوبت به من برسد چگونه می خواهند در مورد من قضاوت نمایند. از همان اول که انقلاب شد در جریان کارها بودم و حتی از 8 سالگی پدرم رساله امام(ره) را به دستم داده بود. 14-13 ساله که بودم، پدرم متن اعلامیه ها را به من می داد و من می نوشتم و می گفت خط شما بچه ها کودکانه است و کسی متوجه نمی شود که اعلامیه ها از کجا آمده اند. در تمام راهپیمائی ها و تظاهرات شرکت می کردم. 17 ساله بودم که به جبهه جنگ رفتم و تقریبا تمام مدت خط مقدم بودم. پنج بار روی مین رفتم و هیچ وقت هم منفجر نشد. با خود این فکرها را می کردم و می گفتم که خوب من یک جوان 25 ساله هستم که اگر بخواهند به حسابم رسیدگی کنند از چیزی فرو گذار نکرده ام. در همین فکرها بودم که نوبت به من رسید. با خود گفتم حتما مرا به بهشت...



مقالات مرتبط

نظرات

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

دسته بندی موضوعات شگفت

کاربرانی که ممکن است شما بشناسید

!هنوز وارد سایت نشده اید

جهت ارسال لینک ، مطالب و فیلم های شگفتتان ابتدا باید وارد سایت شوید

تبلیغات

بانر تبلیغاتی